تبليغاتX
>

 

خزانم من,,, برگریزانم تماشاییست
طالعم را بر مهر رقم زدند.. تا هرگز غربت شبانم را ..حسرت سوزان تابستان عشق .. نمی راند
 

 

مرا دردیست در استخوانهایم

که تنها درمان آن سیلی باد است

آنقدر بر فراز کوهها

در برابر تندباد تلخی هایت می ایستم

تا برای تمام عمر دوایم شود

 

برای لحظه لحظه های سکوتت برنامه ها دارم

به پهنای تمام اخمهایت خنده ها دارم

آنقدر به پای بی مهریت تره خورد می کنم

 که تندی اش از یادم برود

 

تمام نگاهانت را به جذب چشمان بر می گردانم

شیشه عینکت را هم رنگ می زنم

حتی به جای ندیدن هایت  هم پلک می زنم

لازم باشد به جای تو هم نق می زنم

 

من تمام دلتنگی هایم طعم عطر تو را دارد

تو همه فریادهایت ریتم گریه های من

من بی قراری هایم ، بی تو بودن است

تو تمام قرارهایت بدون من

 

یادت هست که همه این بازی روزی بر عکس بود؟

باز هم عکس می شود

ورق بر می گردد

من ورق بر می گردانم

هنوز می توانم

هنوز چشمهایم برق می زند

 

 

بهناز روشن  مرداد 88

 

 

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  سه شنبه 1388/05/27ساعت 23  | 
زمین نشسته است

زمان گیج می زند

ستاره های سیاه اتاقم خیره مانده اند

 تقویم عکسهایم گریه می کند

حلزونی خشک روی دیوار می رقصد و می خندد

ساعت چوبی بیش تر ازشانزده بار می نوازد

فیلتر قرمز سیگار روشن می ماند

همچنان آیینه ها خاموش اند

زنجیر نقره ای را در کابوس می نوازم

 لیوان ها یکی یکی می شکنند

به جرم آنکه بوی الکل می دهند

به جرم آنکه تنها یک لب را می بوسند

صدای جیرجیر تخت حتی از ناله گربه ها بدتر است

از فندک هفت رنگ تنها یک رنگ باقی مانده است، سیاه

آسمان همچنان سیاه می ماند

لباسهایم هنوز سیاه است

تمام فلش ها سمت مغرب را نشان می دهند

تمام ترسهایم رنگ موهای سفید پیرمرد است

پیرمردی که نامش پدر است اما راهش تباه

پدری که دلش سیاه است اما  قصه اش پیر

طاقت نفس های دیگری نمی ماند

 

الکل ، آتش، درد ،شکست...

 

 

 بهناز روشن مرداد ۸۸
+ دل نوشته های بهناز روشن  سه شنبه 1388/05/06ساعت 3  | 

 

مي خندم و مي گريند بر خنده من، غنچه گلهاي سياه


مي گريم و مي خندند بر گريه من، نطفه تخمهاي تباه

 

مي سوزم و از سوته دلانم همه جا مي شنوم


 من زنده از آنم كه به حق ديده چنان مي دوزم

 

شكرِ حق خونم براين ته رنگي خاكم بياميخت


بر سياه تب برانگيز دروغ يك نم نياميخت


برسكوت حنجرِ من، خنجرِعريان يك تيغ 


بر گريز هر شب من قصه الله و يك جيغ


شب بيرنگي از اين پس، با نداي سرخ رنگيست


از سلاح سنگ ِ سرما ، با تنِ عريانه، جنگيست


اين چنين شهر به آتش ننشيند كه هر خارو خسي


بيرق كاوه به يغما برد ودم نزند شعله فرياد رسي


مي چكد از لب خندان ندا خون خدا شعر خدا رنگ خدا


مي زنم سجده بر آن تربت پاكش كه شود لاله اي ازنور خدا 


خرداد 88

+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1388/04/03ساعت 3  | 
گوشم از پند شما اهل ريا  پرشد واين سان طاقتم  از كف برفت

در هواي شمع مجلس پر زدم پروانه خو ،خاكسترم از دست رفت

 

در خزانِ جنگل ويرانِ دنيا من نشستم در پس سجاده گلگونِ دل

مي زنم چنگي بر اين مِي تا شوم مدهوش واز تن بركَنم اين آب و گِل

 

زاهدا گر باده ام اين سان بَرد عقل از سرم تقصير از مستي  نيست

من در اين عالم از آن هوش وحواس بگذشته ام، شلاق را نوشي نيست

 

تو كه تسبيحت از دستت نمي افتد چرا ساقي به منزل مي بري زاهد

تو كه اين سان براي مي پرستان باده آرايي، چرا بر منبري عابد

 

من مريد آن شرار دوزخم، گر اَخگرش سوزد تنم، دل را نيز آتش زنم

كافرم من ،ليكن از شهر شما فرودسيان توشه برم تا شر شورم كم كنم

 

من زجان حيران ومست از هوي و بركنده دل از هفت آسمان

كس ندارد مهر دل بر من چو خفتم بر زمين و بر زمان

 

تا بسازم ساز دل هر دم زنم تق بر دف و مي خوانمش من اين چنين

من همه سيرت مستان مي ستايم سجده بر صورت ندانم سوي دين

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  شنبه 1387/12/17ساعت 5  | 
 

آسمان بر من جفا كرد اينچنين گرياندمش

گل به رويم طعنه زد از باغ و از دي راندمش

بر زمين كوبيده ام پاي گريز، وز قهر من ناليده است

بر جبين ابر دريا اشك غم ، وز دوري ام پوساندمش

 

من همان انسانم و از روح حق دم بر دمم

لا جرم من را ميان گله انسان نمايان خفته اند

از ازل سجده برايم مي زنند اين حوريان بي عدم

از برايم تيغ عريان مي زنند از اين وآن بر گشته اند

 

آن منم كز شور او شعر طرب ياهو و يا هو مي زنم

من ز جان و دل از آن عهد الست  تا پاي خون  هو مي زنم

دين من ،آيين من ، پيران من ،هو است وهو

از دم هو گشته ام حيران و از قعر دلم هو مي زنم

 

 

جان ز تن گشته جدا زمزمه عشق خدايم مي شوم

 اشك بي منت برايم مي چكاند يار من ، جانان من

من منم  گر اين نواي هو شده خون من و زير و بمم

هو برايم زندگي ،دلدادگي ، هو هستي ام ،هو جان من
+ دل نوشته های بهناز روشن  شنبه 1387/11/26ساعت 12  | 
 

 

ساقیا بی باده مستم كرده ای باز از شراب شانه ات

امشب از شور نوایِ ساز تو دل بر شرر پیچیده است

بر صفای نابی انگور سوگندت دهم دستی بزن بر موی من

بی جفای جان تو بگذشته از جام جمم بیهوده است

 

ساقیا امشب چو پیمانه ام از شور تهی ،رنگ پریده ست

ویرانه و شیدای حرم ،وقف خراباتم و دل شوریده ست

آنكه راه میكده صلانه و رندانه از بر می رود پایِ دل است

آنچنان خو كرده با باده و می تا جام دل بشكسته است

 

ساقیا بشكستم امشب خُمره صهبای بیست ساله ام

گویی  در اوج جوانی از شرنگ چاله ها صد ساله است

من وفا بر عهد دیرین می كنم گویی سبو خون در تنم

پیر دِیرم من ولی این كعبه ِدل همچنان بتخانه است

 

ساقیا لولی وشم خواندند، آواره از عرش نوایی گشته ام

ساغر از دست قلندر خورده از دیوانگی بگذشته است

بر دو گیتی دین و آیین همه مستان سبو و ساغر است

میكده مهرابم و خَماّرم و حال و هوا  برگشته است

 

بهناز روشن زمستان ۸۷

+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 13  | 
 

دل مي رود ز دستي كاندر جهان نپويد اين دل به كس بپيچد كه نامش به دل بماند

دل مي برم ز شوقي كاندر شفاي عشقم از هر گلي گريزد، بر دام من بنازد

دل مي دهم به شمعي كز شور من بسوزد بر مهر من برقصد، ازدار، تن بسازد

دل مي رود ز دستم صاحب ز دل خبر دار، از سوز من گدازد دل بر دلم ببازد

دل مي ستانم از عشق با هر نگاه عاشق، بر تن چو موج آرم ،ديوانه سر ستايد

دل مي گريزد از عيش در سينه ام نماند، بر پاي او بيافتد، آشفته تر بر آيد

+ دل نوشته های بهناز روشن  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 19  | 
 

تو نه از شهر خدا آمده اي ، نه ز او بي خبري

تو فقط غرق هوسهاي جواني گشتي

تو نه از شوق من و مهر و وفا مي داني نه ز عشق بي عاري

تو فقط عقده سرگشته اي كه پايمالي

 

"من نه آنم كه تو آن عاشق زارم باشي"

تو نه آني كه به لب مي گويي و نه آني كه به ساز آوايي

من همه جان طلب رفعت عاشق ليك تو

همه تن حسرت يك پيكر عريان داري، تو هوس آرايي

 

من برايت مي  و رخساره صهبا و جهان جام شرر

تا كه سر مست شوي بگريزي، دمي شهوت زده اي باز آيي

اين جهان در نظرم گلزار است وتو در آن خاري

گر تنم را ز سروپا بوسي، باز هم در نظرم خوارآيي

 

پیوست: دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست اسراف در محبت است

+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 21  | 

 

سوگند به فحاشي دنياي طوفاني

پاك ترين بلور تن را  

در اندام باكره اي حرام زاده ديدم

 كه شرار عشقش آتش زد

بر همه بيست واندي سال شهوت فروشي پيكره مادرگونه اش

مادري كه از نسل روسپي بود

و سومين جنين حرام رحمش را

به عشق تنها هماغوشي حلال

 زنده زاييد

 تا به اثبات برساند

ناپاكي همبستران به شرع حلالي را

 كه نمي ديدند بكارت روح حرامي را

اين فضولت از دين زده ها نيست از دلزده هاست

از قصه عشرت مردانه سودا زده هاست

از تن حريره پوش چهارده ساله كه نيست

گر صومعه نهفتگه اين شرع شماست

باز بر خرقه عصمت زده ها مي نامند

تن هرزه يك پير خرفت و حشرت زده را 

جاي مهر پيشاني را مي ساييد به سينه اي

كه براي بكر نوجواني اش درمي بيش داده بود

بازهم  دخت حرام مي زايد

باز هم شوقي مجيز مي خواند

تن اين زاده عشق به خدا پاك تر از نسل شماست

 

 

 
+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1387/08/27ساعت 12  | 

 

 

 

همچو دودی کز آتشی خیزد
از تن خویشتن جدا گشتم
سر خوش و شادمان از این سودا
که ز بندی گران رها گشتم
نگهی سوی پیکر افکندم
 سرد و آرام ، روی بستر بود
از غم چند لحظه پیش هنوز
چهره اش خسته ، دیده اش تر بود
نرم و آرام از شکاف دری
چنگ انداختم به پیکر شب
جان پر موج و نرم من لرزید
در سکوت خیال پرور شب
پر کشیدم و میان تاریکی
سر خوش و بی شکیب و بی آرام
گه در آمیختم به ناله ی جغد
گه به بانگ خروس بی هنگام
همره کاروانیان نسیم
از دل شهر شب گذر کردم
گوشه ی خوابگاه عاشق خود
جا گرفتم بر او نظر کردم
عاشق شوخ چشم خود سر من
 روی بستر غنوده بود بهناز
فتنه ی چشم او نهان شده بود
زیر مژگان دلفریب دراز
بانگ بر او زدم که : سنگین دل
خفته یی ؟ گور خوابگاه تو باد
 دیده بر هم نهاده یی آرام ؟
خاک در دیده ی سیاه تو باد
چون سپند از میان بستر جست
از سر او پرید خواب گران
دیدگان دریده از بیمش
در پیم شد به هر طرف نگران
گفتمش از پی چه می گردی ؟
 این منم ! انتقام خونینم
آمدم تا به سان سایه ی مرگ
دست در گردن تو بنشینم
 پنجه های اثیری ی سردم
می دود در دو زلف چون شب تو
وین لب مرگزای ناپیدا
 می زند داغ مرگ ، بر لب تو
 بانگ زد : ای خیال ، ای کابوس
رحم کن ، پوزش مرا بپذیر
گفتمش : رحم برای تو ای بی رحم ؟
 هیچ گه ، هیچ گه ، بمیر ،‌ بمیر
دست او شمعدان مرمر را
کرد پرتاب سوی گفته ی من
تا مگر بگسلد ز هم بدرد
پیکر از نظر نهفته من
 خنده کردم ، چنان هراس انگیز
که ز رخ رنگ زندگیش پرید
ناله ی دلخراش جانکاهش
موج زد ،‌ بر جگر خراش کشید
پیکرش خسته بر زمین افتاد
 در میان خموشی ی شب تار
گوش کردم ، نمی کشید نفس
دل او باز مانده بود از کار
نرم و آرام از شکاف دری
چنگ انداختم به پیکر شب
جان پر موج و نرم من لرزید
در سکوت خیال پرور شب
بازگشتم ،‌ به سوی کلبه ی خویش
 کلبه تاریک بود و ماه نبود
 خواستم در شوم به پیکر باز
 هر چه کردم تلاش ، راه نبود

 

 

سیمین بهبهانی

+ دل نوشته های بهناز روشن  سه شنبه 1387/08/14ساعت 23  | 
                                                                                                      

 

 

تو تن بكر طلب خواهي كرد؟

روح من باكره نيست

ز چه رو مي جويي؟

روح من دستخوشه حادثه صد عشق است

تكه هاي دلم از هر سر كويي جستند

من ز امثال شما حيرانم

تو به اندام حلالت هم كه  خوش كردي؟

ز چه رو مي خواهي

كه نفس بر تن عريان معشوقه خود بنهي

 به تن پاك دست نخورده اش مي نازي؟

 وه چه پاك و حيف است...

تو كه خود بر سر بالين همه خوابيدي

اين چه انصاف از اين دين شما را شمرد؟

ز چه رو مي جويي؟

دختري پاك و عفيف

تو كه از هر هاري هار تري

سگ بي عفت من پاك تر از روي شماست

سگ بي مهر

 من  اگر پاچه عورت  تو مي دردم

ز سر شرم همي

 سر بر خاك گذارم گاهي

ز چه رو مي خواهي؟
+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 18  | 

من می گریزم از تو و از عشق گرم تو
 با آنکه آفتاب فروزنده ی منی
 ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر
هر چند دلفروزی و هر چند روشنی
بر سینه دست می نهی و می فریبیم
کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست
 یعنی که : سر به سینه ی پر مهر من بنه
 جز این چه حاصلت ز سراپای زندگی ست
 در پاسخت سر از پی حاشا برآورم
یعنی : مرا هوای تو دیگر نه در سر است
با این دل رمیده ،‌ نیازم به عشق نیست
تنهاییم به عیش جهانی برابر است
من در میان تیرگی تنگنای خویش
پر می زنم ز شوق که اینجا چه دلگشاست
سر خوش ، از این سیاهی و شادان از این مهم
فریاد می کشم که از این خوبتر کجاست ؟
 خفاش خو گرفته به تاریکی ی غمم
پرواز من به جز به شبانگاه تار نیست
بر من متاب ، آه ، تو ای مهر دلفروز
نور و نشاط با دل من سازگار نیست

سیمین بهبهانی

+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1387/08/06ساعت 23  | 

 

شعر "آزار" اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم



 

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

 

 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا:

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

 

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:

 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1387/07/29ساعت 23  | 

 

 

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو 

و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود

تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم

 سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی

 وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن

 چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد

و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن

که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا

تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد

تویی دینم تویی جسمم تویی جانم

 ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست

بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم

 و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک

و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک

 خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار

 و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را

و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را

 وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد

 به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

 

 شهاب رستگار

+ دل نوشته های بهناز روشن  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 11  | 
+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 17  | 
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها
 
بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد .
 
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به
 
تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد
 
هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و
 
ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز
 
خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال
 
سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس
 
وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت .
 
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد
 
زندگییش به یادش امد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک
 
است .
 
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و
 
زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه
 
فریاد  بزند خدایا کمکم کن! ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده
 
شد :
 
چه می خواهی .
 
-ای خدا نجاتم بده!
 
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.
 
-البته که باور دارم.
- اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
 
یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد .
 
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
 
بدنش از طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در
 
حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت . 
+ دل نوشته های بهناز روشن  یکشنبه 1386/11/21ساعت 8  | 
 

 

 

 

بس که گریه ها تو من بوسه زدم خسته شدم

بس که هی قسم خوردم دوست دارم خسته شدم

انقده دوست دارم که باورش سخته برات

بس که بهم گفتی که من دروغ می گم خسته شدم

از روزی که فهمیدی تو عاشقتم اینجوری شد

بس که منو میپای تو دیگه ازعشق خسته شدم

به خدا دوست دارم گریه نکن

توی دنیا من فقط تو رو می خوام گریه نکن

آخه تو قشنگترین گل منی گریه نکن

حیفه چشمای قشنگت به خدا گریه نکن

 

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1386/11/08ساعت 6  | 

 

 

وقت زمین خوردن تو

                      همبازی بچگیات...

تو کوچه خاطره ها

                    گریه می کردش پابه پات

حالا نشسته بی قرار

                       به یاد عشق بچگی

اشک می ریزه برای تو

                       مثله روزای بچگی

از وقتی که بزرگ شدی

                  یه لحظه آروم ندارم

یادت باشه گفتی می رم

              باید که تنهات بذارم

واسه دل شکسته ام

                  دلواپسی عزیز من

می ترسی نفرینت کنم

                غصه نخور عزیز من

آخر یه روز می بخشمت

                دست خدا میسپرمت

بت پرستشم شدی

              آخر یه روز می شکنمت

گفتم فقط به حرمت

                  اون دوتا قلب رو دیوار

اگه یه روز خواستی بازم

                  سر بزنی به این دیار

یادت باشه یه چشم خیس

                  مونده هنوز به جای پات

اگه یه روز دلت گرفت

                  بازاشک میریزه  پابه پات

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1386/08/28ساعت 6  | 
 

 

 

نمه بارونه آسمونه  چشمای اون

                                     میگن داره می باره

                                     میگم  همش دروغه

 

دوباره باز میگه دلش برام تنگه

                                     میگن دلم سنگه

                                     میگم همش دروغه

 

عزیز من میدونه شیشه دلم شکسته

                                     میگن دلش گرفته

                                    میگم همش دروغه

 

 اشک چشاش دروغه

                      دلتنگیاش دروغه

                                         غم شباش دروغه

دل پر از سنگش

                   وعده های قشنگش

                                        میگم همش دروغه

 

گفته اگه برم من دلش برام  می میره

                                       میگن داره می میره

                                       میگم همش دروغه

 

پیغوم داده نباشم یه روز میشه دیوونه

                                     میگن شده دیوونه

                                    میگم همش دروغه

 

 

خدا کنه یه روزی کسی نخواد بدونه

                                     چرا دلم شکسته

                                         چرا شدم ویرونه

 

آخه دلم نمیاد بگم شدم غریبه

                                   یارم با دیگرونه

                                         منم شدم دیوونه

اشک چشاش دروغه

                      دلتنگیاش دروغه

                                         غم شباش دروغه

دل پر از سنگش

                   وعده های قشنگش

                                        میگم همش دروغه

 

 می خوام ندونه هیچکی یارم وفا نکرده  

                                          میگن شدم بازنده

                                            میگم همش دروغه 

               

کاشکی اونم بدونه دلم  هنوز تنگه

                                  میگن پیشش میمونه

                                     میگم همش دروغه 

 

                                         

اشک چشاش دروغه

                      دلتنگیاش دروغه

                                         غم شباش دروغه

دل پر از سنگش

                   وعده های قشنگش

                                        میگم همش دروغه

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  جمعه 1386/06/02ساعت 5  | 
 

 

شبای سرد زمستون

کنج انزوای زندون

توی غربت یه گیتار

بی تو از خودم گریزون

بی تو حتی این چشامم

نای باریدن ندارن

لبای خشکیده من

شور نالیدن ندارن

لحظه آخر شعر عاشقونم

یادمه دستمو بوسیدی و گفتی

می مونم به پای تو تا همیشه

اگه از من و دلم خسته نمی شی

به تو گفتم عشق من

 همیشه عاشقت می مونم

یه روزم حتی بدون

عشق تو زنده نمونم

حالا می گن که با از ما بهترون آشنا شدی

رفتی و ای عشق من میگن که بی وفا شدی

تب دستام سیم گیتارو می لرزونه عزیزم

یاد حرفای قشنگت بغض و می شکونه عزیزم

رفتی اما تو نگفتی

 که یه عهد تازه بستی

کاش می دونستی گل من

 چه جوری دلم شکستی

می دونم توام مثه گیتاره من سرد شدی

از من و تلخی دلتنگی  من خسته شدی

تب دستام سیم گیتارو می لرزونه عزیزم

یاد حرفای قشنگت بغض و می شکونه عزیزم

 

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 21  | 
بر گور سرد من ،سخت خارایی گذارید

 

      روی آن با تیشه سیمین مهتاب

 

             نقش گلهای بهاری را بیفشانید

 

بر لبم مهر بطالت، در دلم بغض گریز

 

         در نخستین شام گورم، هق هق خندان بپوشانید

 

دفتر شعر مرا برگ کنید

 

            فوت من را اینچنین حاشا کنید

   

برگ اعلان وفاتم را به دست باد بسپارید

 

 از سیاه هر شب عشقم شما خیرات کنید

 

در وداع رفتنم، مرثیه باران برقصانید

 

تن عریان من را در شراب عشق بشورانید

 

جای یاسین بر سر گورم، قصه لیلی بخوانید

 

ای عزیزانم بر دل گورم بید مجنونی بکارید

 

سیاه پوشم شوید سوته دلانم تا توانید

 

من همه جانم گریست، جان من شما نگریید

+ دل نوشته های بهناز روشن  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 23  | 

 

 

 

خیلی سخته اون که می گفت

                  واسه ی چشات می میره

                          بره و حتی سراغی از نگاهتم نگیره

خیلی غصه داره وقتی

            بت می گه دوست نداشته

                                  واسه داشتن یه پیش مرگ

                                                      بت دروغ گفته باشه

خیلی سنگینه دلی که

                 وقتی اشکاتو می بینه

                                     باز برای تو می خنده

                                            می گه دنیا همیشه همینه

حالا که می خواد بره از پیشه تو

                 نگو هرگز نمی بخشم دله تو

                              نمی دونه چی میشه آخره سرنوشت تو

                                                بش نگو همیشه نفرین دلم راهی تو 

اشک چشمات واسه چشماش

                           هدیه ی آخره عشقه

                                         بذار وقتی که می ره

                                                              نگاش بازم دل ببره

+ دل نوشته های بهناز روشن  دوشنبه 1386/03/14ساعت 17  | 
 

 

 

دخترک خیره به در می گرید

تنش از فرط عطش می سوزد

دلش از خاطره روز سفر می لرزد

در نگاه خیره قاب بلور می کاود

ذره ای از عشق مسافر خواهد

چشمی از آینه در خاکستر چشمان دختر زل زده ست

از غم کهنه او می پرسد...

دخترک می نالد...

از غم رفتن یار می خواند...!

                           «ای که در خاطر من جا ماندی

                            رد پای نفست روی لبم می سوزد

                            دل بی تاب من از قصه نفرین و سفر می لرزد

                            چشم به راه آمدنت می مانم

                            ای همیشگی ترین غصه من...»

دخترک می خندد

                  آینه می شکند...

                              آینه می شکند...

 

 

                        ****        تقدیم به بهترین آسمانیم

                                             که برقم سپاس از صفای نگاهش

                                                                    ستاییدم  مصفای خدایم را....   ****

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  پنجشنبه 1386/01/02ساعت 15  | 
 

 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

 بوی یاس جانمازه ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یه خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگیم و در می کنم...

+ دل نوشته های بهناز روشن  یکشنبه 1385/12/27ساعت 15  | 
کاش آن لحظه که

                      تقدیم تو شد ...

                                      همه هستی من

می سپردم که مواظب باشی

                            جنس این جام

                                          بلور است..

                                                        پر از عشق و غرور

گر بازیچه شود

                  می شکند...

                                می شکند...

 

 

+ دل نوشته های بهناز روشن  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 13  | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
پاییز من
ای همه گل های از سرما کبود..
خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!...
مهر,هرگز این چنین غمگین نتافت..
باغ, هرگز این چنین تنها نبود....
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت...
عطر رنگ آمیزتان نابود شد...
روزگاری ,شام غمگین خزان..
خوش تر از صبح بهارم می نمود...
این زمان ,حال شما .حال من است..
ای همه گل های از سرما کبود..
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست..
خنده ام را اشک غم از لب ربود..
زندگی در لای رگهایم فسرد..
ای همه گل های از سرما کبود..


.همسفران باغ پاییز
ابوذر و اشعارش
بنیامین پسر جهنم
کلبه عشق رضا
مطالبی درباره 30 نما
شهر سکوت
شراره_دختر پاییز
رؤياي سنگي امین
یاران آسمان
نوای ممنوعه امیر
دونبال یه جو معرفت
مارشال تنها
روژین جان
ریحانه در برابر خدا
علی سی نما سی
قطره زیبای باران
عاشقانه دوستش دارد
سبزی فروش
سایه خیال او
سعید سرخ
مژده و سیاره عشقش
ماربلها...
عاشقی تنهام
نازنین مهر
آذین عزیزم
آرمین سانگ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
از باغ پاییز تا...
تا ابد زندگی کنیم...
استاد فریدون مشیری
شعر طنز
ادب و شعر
کتاب رایگان
استاد احمد شاملو
طالع بینی
جامعه مجازی کلوب
قهوه-ریچارد براتیگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

خداوندا ..آنچه من در کلبه حقیرانه ام دارم تو در عرش کبریاییت نداری... من تو را دارم و تو چون تویی هرگز نخواهی داشت************************ شیطان که از جانب خدا رانده گشت...هرگز جز یک خطا نکرد...شیطان هزاران بار به ز بی نماز...اوسجده را بر آدم واین بر خدا نکرد